سيد محمد باقر برقعى
673
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
رها نمىكنم انديشهء تو را ، هيهات ! * هنوز خامم و ، اين خامى خيال مراست * چه خوابها كه براى تو ديده بودم ، حيف ! * ز خواب جستم و ديدم ، زبان لال ، مراست مصيبتيست ، به پيرى ، جوان دلى كردن * چه كودكانه ، تو را داشتن ، محال مراست صداى گرگ و ، شب برف و ، راه بىبرگشت * به موى من بنگر ، آخرين مجال ، مراست درخت هستىام از لحظههاى ياد پُر است * هماره ، تلخى اين ميوههاى كال ، مراست به دوشِ باد ، مرا اگرچه بال پرواز است * چو برگ ، پيكرهاى خُرد و پايمال مراست از لحظههاى وحشت و كابوس كدام بالش مىنوشد سرود خستگىات را ؟ كدام مرهم ، به زخمهاى تنت ، بوسه مىنهد آيا ؟ بگو ، كه در هجوم تب و هذيان در آن شبانه غربت ، - در آن شبان هراسآلود كه لحظههايت از وحشتاند و از كابوس كدام آغوش ، پناه پيكر لرزان داغخوردهء توست بگو ، كه در شبان تو ، هول كدام تشويش است كدام خنجر نفرت ، - كدام دست پليد